پيوند عشق واقعي حتي با مرگ گسيخته نميشود چه برسد به دوري (ولتر)
کسي که عشق ميکارد اشک درو ميکند (پلين)
کسي آمدن عشق را نميبيند اما از رفتنش همه خبردار ميشوند (دولسيون)
عشق تنها مرضي است که بيمار از آن لذت ميبرد (افلاطون)
هيچ شکنجه اي شديدتر از اين نيست که نه عاشق کسي بشوي و نه کسي عاشقت بشود (کامل موکليير)
عشق اجازه نميدهد هيچ عيبي را ببينيم (ارسطو)
عشق فقط يکي است اما دوستي ميتواند هزاران چشمه داشته باشد (گوته)
شور عشق و عاشقي آفت آسايش و آرامش خيال است ولي اگر عشق در عالم نبود هنر و زيبايي هم نبود عشق است که بشر را از خاکستر نشيني رهايي بخشيده و زيبايي را به زندگي او داده است (آناتول فرانس)
همه چيز نميتواند بر عشق حکومت کند و اين عشق است که بر همه چيز حکومت ميکند (لافونتن)
نياز انسان به عشق مانند نياز موجودات زنده است به آفتاب (آلفونس دوده)
کينه را کينه به پايان نميرساند بلکه عشق کينه را به فنا مي کشاند (بودا)
عشق آتش است اگر نباشد خانه سرد و تاريک است اما اگر بدون کنترل باشد خانه را ميسوزاند (تن)
عشق معمار عالم است (هريه)
عشق عذاب است اما محروم بودن از آن مرگ است (شکسپير)
من به تمام خوشبختي هاي ممکن در زندگي ام رسيده ام زيرا توانسته ام عاشق بشوم (ويليام شکسپير)
خدا جون متشکریم كه چشم دادي بهمون واسه گريه كردن و ديدن اين دنياي زشت ،
مرسي كه پا دادي به ما واسه سگ دو زدن واسه گشتن تو جهنم دنبال راه بهشت ،
خدا جون ممنون از اين كه دو تا دست دادي به ما تا اونو رو به هر مترسكي دراز كنيم ،
خدا جون مرسي از اين دلي كه تو سينه مونه مي تونيم دل يكي ديگه رو بازيچه كنيم ،
اخ كه شكرت اي خدا واسه جهان به اين بدي چي ميشد اگه تو دست به ساختنش نمي زدي ؟
من ، تو ، به هم رسيدنمان ، يک محال... آه
ما ، آن نياز هاي قديمي به بال... آه
شک دارم اين دو خط موازي به هم رسند
حتي پس گذشت فراوان سال... آه
ما ، جمله هاي مضحک: !
يا اين سکوت مسخره ي پر ملال... آه
اين صبر نابجاي تو وقتي گرفته ام:
يعني همين که هست، تو هم بي خيال... آه
بغضي به سرزمين دلم چنگ مي زند
آن سرزمين ساکت رو به زوال... آه
وقتي به شانه هاي تو مي آورم پناه
آن شانه هاي ساکت بي حس و حال... آه
نه ... بس نمي کنم، دلم از دستتان پر است
بايد سبک شوم، شده با اين جدال... آه
اين هم جواب اخم شما: !
من، قطره هاي اشک و .... ......... ..........
خدايا
داده هايت را
نداده هايت را
گرفته هايت را
كه داده هايت نعمت
نداده هايت حكمت
از نماز چشم هاي تو مي آيم
آن جا که تکبير گلدسته هاي لبانت دست هايم را وضو دار چشمانت مي کند و از باده نگاهت مست مي شوم و مي رقصم و مي چرخم.
مست ، مست ، مست
و سجده سجده اشک مي شوم و به پاي حي علي الصلاة تو مي افتم
من رکوع مي کنم
همه عالم رکوع مي کند و تو مي ماني و يک دنيا رکوع
من سجده مي کنم و همه عالم را به سجده ات مي کشانم
تو اذان بگو
بخند
قهقهه کن و مرا تا ابد به سجده خودت بنشان ...
دوستان این شعر گم نام هستش
اگه کسی شاعرش رو می شناسه
به منم بگه
اینو نمی خواستم کامل بزارم صفحه اول
اما به نظر من واقعا زیباست
همون بهتر كه چشمات وا بمونه ... كه ماه غصه ش نشه تنها بيداره
لالالالا نخواب بازم سفر رفت ... نميدونم به كارون يا خزر رفت
فقط دردم اينه مثل هميشه ... بدون اطلاع و بي خبر رفت
لالالالا نخواب ميدونه جنگه ... دست هر كي مي بيني يه تفنگه
يه عمر دور چشماش گشتم اما ... نفهميدم كه اون چشما چه رنگه
لالالالا نخواب زندونه دنيا ... سر ناسازگاري داره با ما
بشين بازم دعا كن واسه اون كه ... ما رو اينجا گذاشت تنهاي تنها
لالالالا نخواب اون راه دوره ... خدا مي دونه كه حالش چه جوره
توي خلوت مي گم اينجا كسي نيست ... خداييش كه دلم خيلي صبوره
لالالالا نخواب تيره ست چراغم ... مثله آتش فشون ميمونه داغم
به جونه گلدونا كم غصه اي نيست ... هزار شب شد نيومد باز سراغم
لالالالا نخواب خواب كه دوا نيست ... دل ديونه داشتن كه خطا نيست
ميگن دست از سرش بردار، نميشه ... آخه عاشق شدن كه دست ما نيست
لالالالا نخواب تنها ميمونم ... كمك كن قدر چشمات رو بدونم
چرا چشمات پر خشم عزيزم؟ ... مگه من مثل اون نامهربونم؟
لالالالا نخواب ماه و نگاه كن ... من اسفند و ميارم تو دعا كن
بگو برگرده پيش ما بمونه ... كتاب حافظ و بردار و وا كن
لالالالا نخواب سرما تو راهه ... هميشه عمر خوشبختي كوتاهه
ميگن با يه فرشته اونو ديدن ... دروغه جون دريا اشتباهه
لالالالا نخواب تلخه جدايي ... كمر خم ميشه زير بي وفايي
تو بيدار باش همه تو خواب نازن ... براي كي بخونم پس لالايي؟
لالالالا نخواب تنهايي زرده ... اگه طولاني شه مثله يه درده
اگه چشم انتظار باشي كه هيچي ... دروغ ميگي به دل كه بر ميگرده
لالالالا نخواب اشكت زلاله ... مثله بارون پاي نخل وصاله
من وتو هم شب و هم قلب وكشتيم ... ولي اون چي؟ چقدر اون بي خياله!
لالالالا نخواب دنيا خسيسه ... واسه كم آدمي خوب مي نويسه
يكي لبهاش تو خوابم غرق خنده ست ... يكي پلكهاش تو خوابم خيس خيسه
لالالالا نخواب عاشق يه سيبه ... هميشه سرخ و تب دار و غريبه
تا اون بالاست رسيده ست اماتنهاست ... پايين هم كه بيفته بي نصيبه
لالالالا نخواب اينجا سياهي ... پر اما تو تنگ قصه ماهي
اوني كه ماها رو بيدار نگه داشت ... الهي خواب باشه حالا الهي
لالالالا نخواب تا اون بخوابه ... بشين اينقدر كه تا خورشيد بتابه
زموني كه يقين كردم بيدار شد ... بخواب با ياد عكسي كه تو قابه
لالالالا بخواب بيداره حالا ... ديگه بايد بخوابي پس لالالا
بخواب ديگه تو مي توني بخوابي ... ببين خورشيد اومد بالاي بالا
لالالالا اينم بود سرنوشتم ... اين از امروزم و اين از گذشته ام
نمي خوابم تا تو برگردي يك روز ... منم خواب رو واسه اون روز گذاشتم
زير اين طاق کبود يکي بود يکي نبود
مرغ عشقي خسته بود که دلش شکسته بود
اون اسير يه قفس شب و روزش بي نفس
همه آرزوهاش پرکشيدن بود و بس
تا يه روز يه شاپرک نگاشو گوشه اي دوخت
چشش افتاد به قفس دل اون بدجوري سوخت
زود پريد روي درخت تو قفس سرک کشيد
تو چش مرغ اسير همه دلتنگي رو ديد
ديگه طاقت نياورد رفت توي قفس نشست
تا که از حرفاي مرغ شاپرک دلش شکست
شاپرک گفت که بيا تا با هم پر بکشيم
بريم تا اون بالاها سوار ابرا بشيم
.......
يه دفعه مرغ اسير نگاهش بهاري شد
بارون از برق چشاش روي گونش جاري شد
شاپرک دلش گرفت وقتي اشک اونو ديد
با خودش يه عهدي بست نفس سردي کشيد
ديگه بعد از اون قفس رنگ تنهايي نداشت
توي دوستي شاپرک ذره اي کم نمي ذاشت
تا يه روز يه باد سرد ميون قفس وزيد
آسمون سرخابي شد سوز برگ از راه رسيد
شاپرک يخ زد و يخ مرد و موندگار نشد
چشاش رو هم گذاشت ديگه اون بيدار نشد
مرغ عشق شاپرک رو به دست خدا سپرد
نگاهش به آسمون تا که دق کردش و مرد....
وقتي خداي آسمون بنده هاشو مي آفريد
رو پيشوني هر كسي قصه سرنوشتي چيد
با قلم خوشبختيها
با جوهر طلايي رنگ
رو پيشونيها مي نوشت قصه خوب سرنوشت
وقتي كه نوبتم رسيد
مرغك بخت من پريد
قلم نوك طلا شكست
جوهر فقط سياهي زد
وقتي خدا اينجوري ديد
از مرغ غم يه پر كشيد
با قلم بدبختيها
با جوهر سياهيها
رو پيشوني من نوشت :
" قصه تلخ سرنوشت "
دلبر بما رسيد و جفا را بهانه كرد ... انداخت سر بزير و حيا را بهانه كرد
آغشته بود پنجه اش از خون عاشقان ... بر دست خويش بسته حنا را بهانه كرد
رفتم به مسجد از پي نظاره رخش ... بر رو گرفت دست و دعا را بهانه كرد
زينت خلوت دل نور تولاي تو بود
چشم هر سو که نظر کرد تو آنجا بودي
دين و دل در گرو ديده شهلاي تو بود
بيد از وجد برقص آمده گل مي خنديد
حسرت سرو سهي قامت رعناي تو بود
غنچه از شرم نقابي برخ انداخته بود
بلبل سوخته دل محو تماشاي تو بود
لاله آماده که جان برکف اخلاص نهد
چشم نرگس نگران گل سيماي تو بود
شمع گريان که دم وصل نگار آخر شد
ماه تابان همه شب زائر شيداي تو بود
آه ، پروانه چه بيهوده تقلا مي کرد
همه جا بودي و آن گمشده جوياي تو بود
رونق هستي و سرمايه هر ساقي مست
جرعه اي باده که از ساغر ميناي تو بود
زتمناي تو محبوب نياسود دمي
که کوير دل او تشنه درياي تو بود
زندگي زيستن است.
زندگي عشق به دوست داشتن است.
زندگي آوازيست كه به هنگام سحر مرغ سحر مي خواند.
زندگي خواستن است.
زندگي پيغامي است كه جهان را به تراوت مي خواند.
زندگي فرياد است.
فريادي در باد گذرش بادي سخت
و در آن خاك حوادث بسيار
سخنش فريادي است كه به ما مي گويد:
برگ امسال چه پاييز عجيبي دارد
غنچه شوقي به شكوفا شدنش نيست
دگر با خبر گشته كه دنياي غريبي دارد
خاك كم اب شد و مثل كويري تشنه است
شايد از جاي دگر مزرعه شيبي دارد
سيب هر سال در اين فصل شكوفا مي شد
باغبان كرده فراموش كه سيبي دارد
در دل باغ چه رازي است كه
در فصل بهار باز از زردي پاييز نصيبي دارد
تو را به جاي همه کساني که نشناخته ام دوست مي دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
براي برفي که آب مي شود دوست مي دارم
تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به جاي همه کساني که دوست نداشته ام دوست مي دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم
براي اشکي که خشک شد و هيچ وقت نريخت
لبخندي که محو شد و هيچ گاه نشکفت دوست مي دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست مي دارم
براي پشت کردن به آرزوهاي محال
به خاطر نابودي توهم و خيال دوست مي دارم
تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به خاطر دود لاله هاي وحشي
به خاطر گونه ي زرين آفتاب گردان
براي بنفشيه بنفشه ها دوست مي دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به جاي همه کساني که نديده ام دوست مي دارم
تو را براي لبخند تلخ لحظه ها
پرواز شيرين خا طره ها دوست مي دارم
تورا به اندازه ي همه ي کساني که نخواهم ديد دوست مي دارم
اندازه قطرات باران ، اندازه ي ستاره هاي آسمان دوست مي دارم
تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست مي دارم
تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به جاي همه ي کساني که نمي شناخته ام ...دوست مي دارم
تو را به جاي همه ي روزگاراني که نمي زيسته ام ...دوست مي دارم
براي خاطر عطر نان گرم و برفي که آب مي شود و براي نخستين گناه
تو را به خاطر دوست داشتن...دوست مي دارم
تو را به جاي تمام کساني که دوست نمي دارم...دوست مي دارم
El
سلام به همه دوستان
از اینکه یک مدت نتونستم آپ کنم
و
یک مدت دیگه هم نمی تونم آپ کنم
شرمندم
آخه سرم خیلی شلوغه
ایشالا بعد جبران می کنم
نقطه سیاه
سلام
سال خوبی رو برای همه دوستان آرزو مندیم
سر سبز ترین بهار تقدیم تو باد
آوای خوش هزار تقدیم تو باد
گویند که لحظه ی روییدن عشق
آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد
... I LOVE YOU
هر که خوبي کرد زجرش ميدهند ... هر که زشتي کرد اجرش ميدهند
باستان کاران تباني کرده اند ... عشق را هم باستاني کرده اند
هرچه انسانها طلايي تر شدند ... عشق ها هم موميايي تر شدند
اندک اندک عشق بازان کم شدند ... نسلي از بوزينگان آدم شدن
شاید زندگی قصه ای است که کودکان از آن آگاهند ٬
که زندگی را با گریه آغاز می کنند .
عشق طرح ساده لبخند ماست ... معني لبخند ما پيوند ماست
عشق را با دست هاي مهربان ... هر که قسمت مي کند مانند ماست
عشق يعني اينکه ما باور کنيم ... يک دل ديگر ارادتمند ماست
دوستي همسايه نزديک ما ... مهرباني نيز خويشاوند ماست
شرح مبسوط زيان و سود عشق ... چشم غمگين و دل خرسند ماست
گرچه ما خود را نصيحت مي کنيم ... عشق اما بي خيال پند ماست
دست خوبت را به دست من بده ... دستهاي ما پل پيوند ماست
در همه قاموسهاي معتبر ... عشق تنها واژه پسوند ماست
مي توان در بين دل ها خانه کرد ... مي توان غم را ز خود بيگانه کرد
مي توان هم مثل باران پاک بود ... مي توان پر فايده چون خاک بود
مي توان توفنده بودن همچو موج ... مي توان پرواز کردن تا به اوج
مي توان بودن چو دريا پرخروش ... مي توان بار غمان بردن به دوش
مي توان خورشيد شد پر نور شد ... مي توان از تيرگي ها دور شد
مي توان بار دگر شد مهربان ... مي توان گل کرد در فصل خزان
مي توان بر خنده گفتن السلام ... مي توان بر غصه گفتن والسلام
صبر كن عشـــق زمينگير شود بعد برو ... يا دل از ديدن تـــو سير شود بعد بــــرو
...
يك نفر حسرت لبـــــخند تـــو را ميبارد ... خنده كن عشق نمك گير شود بعد برو
تا کی با تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد به سر آید شب هجرانه تو نه
ای تیره غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه
یا صاحب الزمان
مرجان لبه لعل تو مرجان مرا قوت
یاقوت بود نامه لب لعل تو یا قوت
قربان وفاتم به وفاتم گذری کن
تا بوت مگر بشنوم از رخنه تابوت
چه درديست در ميان جمع بودن ولي در گوشه اي تنها نشستن
براي ديگران چون کوه بودن ولي در چشم خود آرام شکستن
براي هر لبي شعري سرودن ولي لبهاي خود همواره بستن
چه درديست در ميان جمع بودن ولي در گوشه اي تنها نشستن
به رسم دوستي دستي فشردن ولي با هر سخن قلبي شکستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش ولي در بطن خود غوغا نشسشتن
به قربت دوستان بر خاک سپرتن ولي بر دل اميد به خانه بستن
به من هر دم نواي دلزنت کن چه خوش باشد از اين غمخانه رستن
چه درديست در ميان جمع بودن ولي در گوشه اي تنها نشستن
من تو را تا بيكران ها ... من تو را تا كهكشانها
از زمين تا آسمانها ... دوست دارم ميپرستم
من تو را همچون اهورا ... من تو را همچون مسيحا
همچو عطر پاك گلها ... دوست دارم ميپرستم
من تو را با هستي خود با وجودم ... عاشقم با خون خود با تار و پودم
من تو را با لحظه هاي انتظارم ... عاشقم با اين نگاه بي قرارم
من تو را همچون پرستو ... ياسمنها نسترنها
من تو را با آنچه هستي ... دوست دارم ميپرستم
سربه سوي ابر کردم ابر باريدن گرفت
سر بسوي خاک کردم خاک ناليدن گرفت
تکيه بر ديوار کردم خاک بر فرقم نشست
خاک بر فرقش نشيند ان که يار از من گرفت
ادامه مطلب
هرچي غصه هست تودنيا به سرمن اومده
تو که رفتي جاي توغم اومده
توکه رفتي همه چي تموم شده
خنده اين روزا برام حروم شده
توکه رفتي واسه من دنيا غريب به خدا
توکه رفتي زندگيم ديگه تموم به خدا
ديگه من طاقت ندارم نمي تونم بمونم اين روزا ازدوري تونصف جونم به خدا
توی مثنوی چشمات،یه غزلواره ی نابه . . . . . یه قصیده پر اعجاز،یه رباعی رو به خوابه
توی امتداد چشمات،تا مماس خط بودن . . . . . من تقاطع سکوتم،تو موازی با سرودن
یه صراحتی یه معصوم،یه طلوع بی غروبی . . . . . تو نه فانوسی،نه شمعی،تکستاره جنوبی
منم اون نفس بریده،دنبال یه سایه سارم . . . . . تکیه گاه شونه هات کو،سر خستگی بذارم
بی تو شهر قصه هامون تا ابد اسیر باده . . . . . بی تو حتی یه چراغم،از سر کوچه هم زیاده
کمکم کن تا تقاص تو رو از غزل بگیرم . . . . . اگه مرگ آخر قصه هست،واسه زندگیت بمیرم
توی این شب مشبک میریزه بوی ستاره . . . . . عقربه های رو ساعت،میگه وقت قراره
گهی دیفرانسیل در فرم مشتق و گه انتگرال هم باشیم
بیا گر ایکس تابع میل سوی بینهایت کرد حد گیریم
برای حل حدش تابع هم ارز و هوپیتال هم باشیم
بیا گر اکسترمم منهنی مان از مجانب دور گرداند
دوباره در کنار یکدیگر چون تابع نرمال هم باشیم
بیا گر یالهای چند وجهی ، واصل راس مجاور شد
برای راسهای دورتر ، قطر هم چون یال هم باشیم
بیا از بهر اثبات قضایا فرض ها را مرتبط سازیم
گه استنتاج و گه برهان خلف و گه استدلال هم باشیم

